روز اول که تو را دیدم . . .
آه کاش نمیدیدم . . .

زندگی شاید یک خیابان درازست
ـ که هر روز زنی بازنبیلی ازان میگذرد
زندگی شاید ریسمانی است که مردی باآن
ـ خودرا ازشاخه می اویزد
زندگی شاید
طفلی است که ازمدرسه بر میگردد
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه ازسربرمی داردو رهگذری دیگر
ـ بالبخندی بی معنی می گوید:
صبح بخیر
زندگی شایدآن لحظه مسدودیست
ـ که نگاه من درنی نی چشمان تو
ـ خودرا ویران می سازد
ودر این حسی است
که من ان راباادراک ماه
ـ وبا دریافت ظلمت خواهم امیخت
ـ آه ........
سهم من این است
سهم من این است
سهم من آسمانی ست که آویختن پرده ای
آن را از من میگیرد