تبليغاتX
دوستت دارم نمیدونی
دوستت دارم دوستم بدار

 

  روز اول که تو را دیدم . . .     

آه کاش نمیدیدم . . .

 

 

زندگی شاید یک خیابان درازست

ـ که هر روز زنی بازنبیلی ازان میگذرد

زندگی شاید ریسمانی است که مردی باآن

                      ـ خودرا ازشاخه می اویزد

زندگی شاید

              طفلی است که ازمدرسه بر میگردد

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه ازسربرمی داردو رهگذری دیگر

ـ بالبخندی بی معنی می گوید:

                                        صبح بخیر

زندگی شایدآن لحظه مسدودیست

ـ که نگاه من درنی نی چشمان تو

                  ـ خودرا ویران می سازد

ودر این حسی است

که من ان راباادراک ماه

ـ وبا دریافت ظلمت خواهم امیخت

ـ آه ........

سهم من این است

                        سهم من این است

سهم من آسمانی ست که آویختن پرده ای

              آن را از من میگیرد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 18:22  توسط فرزانه  | 

خدایا هنوز هم نمیدانم از این دنیا شکایت کنم یا سکوت 
نمیدانم
تنها که میشوم دلم پرواز میخواهد ،سکوت تنهایی عذابم میدهد مگر من چقدر در روز خلوت دارم با تو ،با تو که تمام راز زندگی منی تمام حس بودنم میان هیچ تمام روح زندگی در جسم فانی ام
دلم پرواز میخواهد به اوج ،به سوی تو بال های پرانه ها را میخواهم که آرام و بی صدا در حریم عشقت بسوزند ،کسی هست مرا یاری کند؟،راهی نشانم دهد؟،کسی صدای سکوت مرا میشنود؟
دلم پرواز میخواهد از جاده سبز دعا به آسمان به بیکران حضور ،جایی که فقط من باشم و تو و دیگر هیچ!
دلم پرواز میخواهد به یک هدف ،آنجا که رویای آرامشم را ساخته ام ،آنجا که تو با گوشه ی چشمی تمام موج های نا آرام اقیانوس روحم را آرامشی ابدی دهی
دلم پرواز میخواد به جایی برای زیستن ،آنجا که بدانم جز با واژه مرگ نمیشود بودن وزیستن ابدی را ترجمه کرد ،آنجا که بدانم جز با فنا شدنم ابدی نخواهم گشت
دلم پرواز میخواهد به لحظه ی یقین ،به آنجا که جز تو هیچ نبینم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 17:57  توسط فرزانه  | 

سلام عزیزانم

ببخشید که زمانی زیاد طول می کشه تا به وبلاگم سر بزنم  آخه نمی شه

و دیگه نه حوصلش هست و نه دلش . فقط گهگاهی می آم و از دلم می نویسم .

دوستتون دارم

  

گفتم كه روي خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابي ور نه رخم عيان است
گفتم كه از كه بپرسم جانا نشان كويت
گفتا نشان چه پرسي آن كوي بي نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادماني
گفتا كه در ره ماغم نيز شادمان است
گفتم كه سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آنكه سوخت جانم از آتش نهانم
گتم فراغ تا كي گفتا كه تا تو هستي
گفتم نفس همين است گفتا سخن همان است
گفتم كه حاجتي هست گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزا گفتا كه رايگان است
گفتم ز (فيض) بپذير اين نيم جان كه دارد
گفتا نگاه دارش غمخانه تو
جان است

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 17:55  توسط فرزانه  | 

دوستان عزیزم سلام

امشب خیلی دلم گرفته . چیزی نمی تونم بگم  فقط بدونید دیگه دوست ندارم کار وبلاگ نویسی خودمو ادامه بدم . و برای همیشه تعطیلش می کنم .

ولی اگز زمانی دستم به یه کامپیوتری رسید سعی می کنم از دلتنگی هام توش بنویسم .

اگر اومدید دیدید وبلاگم عوض نشده تعجب نکنید . همه رو به خدا می سپرم .

موفق باشید مخصوصاٌ مهسای (فاطی) عزیزم که امشب دلشو شکستم و همین طور دل خودمو

خوب با تمام وجود دوستتون دارم و همیشه به یادتونم .

قربانتون فرزانه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 23:26  توسط فرزانه  | 

سایه ها

در سکوت دلنشين نيمه شب
مي گذشتيم از ميان کوچه ها
رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا.
تکيه بر بازوي من مي داد گرم
      شعله ور از سوز خواهش ها تنش
    لرزشي بر جانم مي ريخت نرم
     ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من، با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين.
زير نور ماه دور از چشم غير
 چشم ها بر يکديگر مي دوختيم
   هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
   در تب نا گفته ها مي سوختيم.
نسترن ها از سر ديوار ها
سر کشيدند از صداي پا ما
ماه مي پائيدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگ هاي ما
سايه هامان مهربان تر بي دريغ
    يکديگر را در بر داشتند
 

تا ميان کوچه اي با صد ملال
 دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائي در رسيد.
سينه ها لرزان شد و دل ها شکست

خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشک ها بر روي رويا ها نشست!
چشم جان من به ناکامي گريست

  برق اشکي در نگاه او دويد
      نسترن ها سر به زير انداختند!
        ماه را ابري به کام خود کشيد.
    تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب مي سپردم ره خويش

تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش! 
  
 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 20:0  توسط فرزانه  | 

«براي زندگي»

از زندگي من سخن گفتم
وقتي كه لبهاي خشك محبت
از نوشيدن سراب ترك مي خورد
و
سربازهاي امريكائي در عراق
بچه گربه ها را نوازش مي كردند و روي پوست زنان عرب
با انگشتهاشان
قدم مي زدند

از زندگي من سخن گفته ام
وقتي كه وجدان بي رمق و پلاسيده ي قاضيان
تنها تصويري از عدالت به مردمان نشان مي داد
كه چيزي جز «چه كنم» هاي اربابان شان نبود

از زندگي من سخن گفته ام
به گاه روئيدن گندم از سياهِ خاك
و به وقت مردن شب پره ئي
كه كرم شب تاب را عاشق بود

و آنوقت كه
قديسگان
اين دروغگويان هميشه تاريخ
دزدانه در تنهائيشان «نيچه» مي خواندند
و انكار گاليله را
هرگز در خفا
سرزنش نمي كردند

از زندگي سخن گفته ام

در دم مرگ
وقتي كه پسر انسان
بر صليب رنج خويش
حقيقت مطلق جهان را
ديده بود

كاش به صداقت كاذب چشمان خويش ايمان داشتم
و هر وارونه اي را
اينقدر
وارونه تر نمي ديدم وقتي كه

از زندگي سخن مي گفتم...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 10:47  توسط فرزانه  | 

ماه مبارک رمضان رو به تمامی عزیزانم تبریک می گم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 17:41  توسط فرزانه  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 17:34  توسط فرزانه  | 

سلام به تمامی دوستان عزیزم که من رو از یاد نمی برند و به من سر می زنند .

مخصوصا ْ شما عزیزم

ببخشید که مدتی بنودم و وبلاگم  رو رها کردم . حالا اومدم ولی دیگه حالش نیست . اگر بتونم مطالبم رو اضافه می کنم اگر نتونستم من رو ببخشید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:29  توسط فرزانه  | 

نمیدونم از کدوم ستاره می بینی منو

چشماتو میبندی و دوباره میبینی منو

پر بغض جمعه های نا گزیر و بی صدام

خیلی خسته ام باورم کن دنیا زندون برام

توی کوره راه چشمات عطر بارون بوی سیبی

واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه هر عاشق واسه زنده بو دنی

میدونم هنوز اسیرم تو حصار لحظه ها

کاش میشد با یه اشاره تو آزاد میشدم

با تو ام که گفته بودی غصه ها تموم میشن

پس کجایی که بیاییم منو بگیری از خودم

ناجی ترانه هام منو به واژه ها ببخش

این حقیرو به سخاوت شب و دعا ببخش

نمیدونم از کدوم ستاره می بینی منو

چشماتو میبندی و دوباره میبینی منو

پر بغض جمعه های نا گزیر و بی صدام

خیلی خسته ام باورم کن دنیا زندون برام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:9  توسط فرزانه  |